عاقبت رسیده بود انگار...
که او را تا پیش پایم آورده...
و بر زمینش نشاندند.
غبارها که فرو نشست...
باز شناختمش...
هنوز هم پروار می نمود...
با آن قبای همیشه سبز دوار...
آرام مرا می پایید.
گفتم "کودکی ام...کودکی ام را پس بده...."
جرعه ای...تصویری...نسیمی...
لااقل از آن ساعتهای دور تابستان
یا که داستانی ازآن پسرک زورگوی دبستان...
دادم را نیز بستان...
هیچ نگفت
تاگلویش را بریدم.
قطره خونی از جامه اش می گريخت
درونش اما
کودکی که نه...
مزه ی آن ساعتهای دور...
آسوده موج میزد....
هفت سین را
به صورت نشانیده ای...
تا از آن کهکشان هزار توی قیرگون
بی نشانم سازی ؟
نگاه کن
که تو به سیرت هفت هزار سینی
ومن و آن صورتک سی و چند ساله
با سین سکوت
سالهاست
که از پی تو
روانه ایم....
مادر...
اگر بر بند هنوز
می جنبد با باد کهنه لباسی
واگذار آن را به خود
سینه ی خشکت را
منه
بر کامم
که تنها
گاهواره گوری می خواهم
لرزان.
فکر خوابم رامکن
لرزشش با ایهود
و کفنش با فسفر.
تنها لالایی بخوان مادر
لالایی بخوان مادر....
که ما سالهاست
اینگونه خوابیدن را
عزیزتر از آن گونه بیداری
می دانیم.
پس لالایی بخوان مادر
خدارا بخوان مادر...
خدا را...
خدا را...
بر سرش فریاد کشیدم
و دستپاچه به تاریکی گریختم.
آیا مهبانگ چراغی قابل اطمینان می بود؟
" مدال هایش را باز پس گیرید
و به جوخه ی اعدامش سپارید "
آیا از ترس بدو اندیشیده بودم؟
سحرگاهان ...
به تیغ پرسش سپردمش...
و دو رکعتی نگزارده ...
به خواب رفتم.
زمزمه ای آمد...
سربازی بود انگار...
"دفنش کردیم قربان"
کجا؟
"سیاهچاله ای قیرگون می نمود"
سردم شد.
آیا باید می لرزیدم؟
مهبانگ باآن همه معادله خاموش بود
و میمون ها دیوانه وار در شهر جیغ می کشیدند...
دخترکی را دیدم...
ایستادم...
قلبم می طپید...
با دهانی خشک
او را دیدم که مهربان
مرا از آن سیاهچاله می پایید...
موذن اذان می داد...
تسلیم شده بودم...
با دست هایی رو به بالا...
با دست هایی .............
در کنار ناخدا بودم که خوابم برد...
وقت بیداری
باد جهازش را
برده بود با خود
پیرمرد بر عرشه ی گوری
آرام خفته بود.
درختی متلاطم
از رویایش قد می کشید
تاباد سکان به دست
دست کم
برگهایش را پارو زنان
تا همین نزدیکی ها برده باشد...
آیا جاودانه خواهم ماند؟
چونان من پیری فرتوت.....
لیو ناردو......
تیغ بر زمین نه و
دست از مردگان فلورانس بشوی...
که چه؟
چاره ای می دارم رفیق...
چهر ه ی رو به پایانت را
با افسون پریچهری در هم بپیچان...
تاقرن ها...
دنیا را..
با نیشخندی مرموز
به سخره بگیری و
بگویی "هی رفقا....
من و فلانی از آن قاب همیشه آویزان
نفس میکشیم و همچنان سالهاست که زنده ایم..."
تاس
خوشا به حال تاس ها...
هرگز سخت نمی گیرند...
و بر نمی آشوبند...
به هر سو که فرود آیند..
آسوده آرام می گیرند..
تکرار

هماره در حال تکرار...
تکرار بودن...
تکرار نبودن...
تکرار گام در تاریکی ها نهادن...
تکرارپای بر گام پدر نهادن ها
تکرار پرسش های بی پاسخ...
پدر اینجا کجاست؟...
کودکان درون اسیر دامهای ترس...
پدر...
پدر...
پدر...
مودب باش پسر...
هماره در حال تکرار...هماره...
دیدن

می دید....؟
می دیدند...؟

اگر ابري نباريد
و زمين قرن ها نرويانيد ....
در سر انگشتان به خاك نشسته ام...
گرماي زندگي را.
گو كه باكي نيست
با بو سه اي ...
دگر بار ريشه خواهم زد
ونور خواهم پاشيد.
چونان فانوسي اصيل
روييده بر دامان تاريكي
تا راهگشاي عشاق هميشه نوميد باشم.